بسترم صدف خالیه یک تنهاییست
و تو چون مروارید گرد اویز کسان دگری

به غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گويد : دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد
دل او خبر ندارد.....
دل او خبر ندارد.....

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:59  توسط میترا
|

چی بگم که خیلی تنهام...میدونی یاری ندارم...
چی بگم که غیر غصه .....دیگه دلداری ندارم....
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:5  توسط میترا
|
سالهاست در کوچه های خلوت خیالم به دنبال تو می گردم
نمی دانم کجا رفتی .
نمی دانم چرا رفتی .
کاش می دانستی بعد از تو هرگز عاشق نخواهم بود.
آرزوی من!
ای عشق آسمانی من!
بگذار برای بار آخر ببینمت.
من بی تو مرده ام.
بگذار ببینمت
هميشه اين گونه بوده است ، کسي را که خيلي دوست مي داري زود ازدست مي دهي
پيش از آن که خوب نگاهش کني مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود ،
فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد، خورشيد از
پشت کوها سرک مي کشد، در کنارش باشي
هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي...
هنوز همه لبخند هاي خود را به او نشان نداده بودي
که رفت ...ودر آخر:
تا ازجانب معشوق نباشد کوشش کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد
. یاحق.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:22  توسط میترا
|
بی تو طوفان زده ی دشت جونونم
صید افتاده به خونم
تو چسان میگذری
غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد ،گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 12:37  توسط میترا
|